اولین سالی که من خواستم و تونستم روزه بگیرم ، سال هزاروسيصدو پنجاه و هشت بود یعنی زمانی که فقط چهارده سال داشتم . در واقع همون موقع هم بود که شروع به خوندن نماز کردم و به قول حاج خانم ( مادرم ) رو به خدا و پیغمبر آوردم . یادش بخیر ؛ تو اون سالها همین که تابستون میشد ما برای فرار از گرما ، از چالوس به کلاردشت کوچ می کردیم و تقریباً یکی دو ماهی رو اونجا بسر می بردیم . این مایی که میگم ، منظورم خانواده ما متشکل از مادرم ، رامتین و رؤیا و من ( پدرم به خاطر مشغله های کاری اغلب چالوس می موند و آخرهفته بهمون ملحق می شد ) و خانواده عموم ( یعنی عمو و زن عمو همراه با شش تا بچه هاشون) هستش.
آره ؛ شکل روزه مون به اینصورت بود که وقتی سحر رو می خوردیم همه میخوابیدن تا اذان ظهر ؛ بعد از اذان هم راه می افتادیم خونه فک و فامیل تا اینکه وقت رو زودتر بگذرونیم . خدا بیامرزه نرجس و زهرا رو ( پسرعموزاده های پدرم که متأسفانه هردوشون سرِ جوونی ناکام از دنیا رفتن ) ، بیشتر روزها رو خونه اونها به بازی و سرگرمی می گذروندیم . یا اینکه با پاي پیاده تا حسن کیف مرکز کلاردشت می رفتیم تا مثلاً مقداری وسیله برای خونه بگیریم.ولی جالب این بود که به محض افطار کردن و شکوندن روزه ، بساط رقص و پایکوبی جور بود تا اینکه از خستگی مجبور به نشستن می شدیم . اونوقت بود که وسائل بازی پهن میشد . از دبرنا گرفته تا پاسور و پوکر و حکم و بیست و یک ( توضیح اینکه هیچکدوم از این بازیها بدون حضور شيرين پول انجام نمیشد ). و این بازی ادامه داشت تا وقت سحر و اذان صبح . وقتی که سحر رو میخوردیم و نماز صبح رو می خوندیم ، دوباره روز از نو بود و روزی از نو....
واقعاً ماه رمضانهای شیرین و به یادموندنی رو در کنار هم داشتیم . ولی الآن دیگه چند سالیه که از اون جمع صمیمی و اون ماه رمضون خبری نیست . چند هفته قبل که برای تفکیک و قطعه بندی همون باغی خانوادگی ، به کلاردشت رفته بودم . بدجوری دلم گرفت . به یاد عمو و زن عموی خدابیامرزم افتادم که ستون خانواده بودن و الآن دیگه دامن به زیر خاک کشیدن ؛ اردشير ، پسر كوچيكشون هم كه دلبسته باباش بود تو چهلم پدر به او پيوست ؛ نرجس و زهرا كه خونه شون مأمن روزهاي رمضان ما بود چه زود روي در دامن خاك كشيدن . محمد آقاي اسلامي مرد خونگرم و مهربوني كه نه اهل نماز بود و نه روزه ؛ وكلاردشت رو بيشتر براي همنشيني هاي فاميلي و عرق سگي مكارودش دوست داشت ؛ دكتر نادر خدا بيامرز كه خوب يادمه وقتي پسرش سروش به دنيا اومده بود و تازه چند ماهش بود يه قاشق چاي خوري ويسكي تو حلقش ريخت و معتقد بود سروشش بايد وقتي بزرگ شد ويسكي خور بشه نه عرق سگي خور. بيچاره دختر عموم شهناز كه از ترس بال بال ميزد كه " بچه مو مي كشي !!! " ولي دكتر عين خيالش نبود .
بچه ها بزرگ شدن و هر كدوم دنبال خونه و زندگي خودشون رفتن ، جوونا پير شدن و يه تعدادي از پيرها و جوونا هم به ديار باقي كوچ كردن . و حالا اون خونه ويلايي كلاردشت هم خالي از هياهوي سالهاي نه چندان دور گذشته ، غريب و تنها وسط باغ ، دوران كهولت و انزواي خودش رو طي مي كنه و حتي سالي يكبار هم دربش به روي كسي باز نميشه . و من هستم و من و من و من با سفره سحري كه ديگه حوصله دعاي سحر رو هم نداره و سفره افطاري كه دعاي ربنايي حال و هواي رمضان سالهاي گذشته رو بهش بر نمي گردونه . و خاله ميترايي كه دوباره تو بيمارستان آريا به حالت كما رفته و با مرگ دست و پنجه نرم ميكنه . و اميدي كه كم كم رو به زوال ميره ؛ اگر چه لطف خدا بي انتهاست . التماس دعا .