پوست می اندازی
اوج می گیری
در این دگردیسی .
چه زیبا،بال در بال تشعشع خورشید به پرواز در می آیی
و چه غمگین نظاره ات می كنم
من كه پوسته ی به جا مانده بر خاكم ....
پوست می اندازی
اوج می گیری
در این دگردیسی .
چه زیبا،بال در بال تشعشع خورشید به پرواز در می آیی
و چه غمگین نظاره ات می كنم
من كه پوسته ی به جا مانده بر خاكم ....
دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ،
و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ،
ای اولین عشق
ای واپسین امید
ای نفس نفس حیات من در ریه های تو جاری
ای رگ روح
ای اولین قطره زلال هستی
چقدر بی کس و تنها مانده ام و چه معصومانه در قفس سرد تنهایی خود آرمیده ای ،
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کسی ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.
به سراغت نیامدم چونروح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شدو اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...
لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای مردی ، آرام صندوقچه ای را مهر می کندو زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگرنمی گوید ...
و
و من هبوط كردم
از تو به كویر تنهایی
بی آنكه ابلیس وسوسه ام كند.
هیچكس باور ندارد
خدا خود دستانش را برای چیدن سیب از درخت ممنوعه
زیر پایم قلاب كرده بود !
كي شود جانم بگيري مرگ ، مرگ ؟
خسته ام من زين جهان رنگ ، رنگ
مردم از دست پليد زندگي
مردم از اين روزهاي جنگ ، جنگ
خسته گشتم زين ملال و رنج ها
پاي لنگم را ببين و سنگ ، سنگ
كي شود آرام گيرم نزد تو ؟
چون در آغوشت بگيرم تنگ ، تنگ
بر من ببار
بر كوير تنم جاري شو
چشمانم را از بودنت سيراب كن
شوره هاي دلم را به باد بسپار
آلاله هاي غريب
در بيابان تنهايي
آمدنت را كشيك مي كشند ...
تنها تو مانده ای
از یک عمر خاطره
ای یادگار تلخ زندگی
در گلهای ساعتی پرچین حیاط همسایه
در کورسوی کرم شب تاب بر نوک انگشتان کودکیم
در پیچک خزیده بر طارمی خانه پدری
بر بلندای گلابی فرتوت خانه پدربزرگ
تنها تو مانده ای
ای رنج تنیده براندام حیات من !!!
ای همیشه یار !
آخرین امید !
واپسین نفس!
کی شود که وارهانیم
زبند رنج زندگی
نام تو
اگر چه ختم زندگی ست
وصل تو
مطلع حیات جاودانه است