۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

نواي تنهايي

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ،

و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ،

ای اولین عشق

ای واپسین امید

ای نفس نفس حیات من در ریه های تو جاری

ای رگ روح

ای اولین قطره زلال هستی

چقدر بی کس و تنها مانده ام و چه معصومانه در قفس سرد تنهایی خود آرمیده ای ،

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کسی ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چونروح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شدو اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای مردی ، آرام صندوقچه ای را مهر می کندو زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگرنمی گوید ...

۱ نظر:

پرنده گفت...

همه دانستن و دوست داشتن و تپیدن و انتظار و رونج و شادی و ایمان و عشق ...
در آنجا دستی نیرومند و نامرئی شب و روزم، گرم آفریدن بود؛چه می آفرید؟!
پاکی می آفرید و زیبائی می آفرید و خوبی می آفرید و ارادت می آفرید و عفت می آفرید و بی نیازی می آفرید و سرافرازی می آفرید و دلیری می آفرید و دوستی می آفرید و گذشت می آفرید و عاطفه می آفرید و چه ها و چه ها .