دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ،
و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ،
ای اولین عشق
ای واپسین امید
ای نفس نفس حیات من در ریه های تو جاری
ای رگ روح
ای اولین قطره زلال هستی
چقدر بی کس و تنها مانده ام و چه معصومانه در قفس سرد تنهایی خود آرمیده ای ،
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کسی ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.
به سراغت نیامدم چونروح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شدو اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...
لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای مردی ، آرام صندوقچه ای را مهر می کندو زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگرنمی گوید ...
۱ نظر:
همه دانستن و دوست داشتن و تپیدن و انتظار و رونج و شادی و ایمان و عشق ...
در آنجا دستی نیرومند و نامرئی شب و روزم، گرم آفریدن بود؛چه می آفرید؟!
پاکی می آفرید و زیبائی می آفرید و خوبی می آفرید و ارادت می آفرید و عفت می آفرید و بی نیازی می آفرید و سرافرازی می آفرید و دلیری می آفرید و دوستی می آفرید و گذشت می آفرید و عاطفه می آفرید و چه ها و چه ها .
ارسال یک نظر