و من
هرگز الاکلنگ بازی را دوست نداشته ام
زیرا که الاکلنگ یعنی
دوری دستهای ما ازهم
اگرچه میله الاکلنگ همچون نصف النهار
قطبهای سرد قلبهایمان را بهم پیوند میزند،اما...
من همیشه در این سر الاکلنگ
چشم در چشم تو
در حالی که دستهایم به تمنا بسویت دراز بوده
درحسرت گرفتن دستان کوچکت
در مانده ام.
میگویم ای کاش...
بازی الاکلنگ فقط نشستن در مرکز این میله بود
تا در کنارهم دراستوای این نصف النهارسرد آهنی
با گرمایی بی نظیر
شاهین عشق رابی دغدغه سنگینی کفه ترازوی قلبمان
در آسمان آبی صبورپروازی جاودانه دهیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر