۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

علف های هرز

چند روزی که پدر و مادرم به مسافرت رفته بودن و من مأمور آب دادن به گلهای باغچه کوچیک خونه شون بودم . هر روز دم غروب به خونه پدری می رفتم و گلها رو سیراب می کردم تا در نبود صاحب خونه از خشک شدن توی این هوای داغ تابستانی نجاتشون بدم . روز اول یا دوم بود که وقتی آب رو باز کردم و شیلنگ آب رو روی باغچه و گلها چرخوندم ، یهو چشمم متوجه علف های هرز حیاط خونه شد که از گرمای جانفرسای هوا رنگشون زرد شده بود و پژمرده بودن . یه آن احساس کردم دارن باحسرت به من و شیلنگ توی دستم نگاه می کنن و افسوس قطرات آبی رو که روی گل ها پاشیده میشه ، می خورن . خیلی دلم گرفت . به یاد شعر زیبای مرحوم آغاسی افتادم که میگه : " مگه ما بدا دل نداریم ؛ خوبیم ، بدیم ، پات نوشته شدیم " احساس کردم علفهای هرز هم دست های تمناشون رو به سوی من دراز کردن و ازم طلب قطره ای آب می کنن . شاید تصور کنین که افکار غیر متعارف و مجنونانه ای دارم اگه براتون بگم تو اون لحظه خیلی دلم برای علفهای هرز سوخت ، بغض کردم و اشک تو چشمهام جمع شد. فکر می کردم که چقدر اینها مظلوم و فقیرن ! اصلاً چرا ما آدمها به خودمون حق میدیم که علفهای هرز خطابشون کنیم ؟ چطور می تونیم علفهایی که بی هیچ منتی سایه شون رو به کفشدوزک ها میدن هرز و بی مصرف تلقی کنیم ؟ دیگه دلم نمی خواست به گلهای باغچه که با کبر و غرور به علفهای هرز پوزخند می زدن آب بدم . سر شیلنگ رو چرخوندم به طرف علف های هرز و در حالی که زیر لب می گفتم : " آب بخورید عزیزای من ؛ نوش جونتون ؛ شروع به آبیاری اونها کردم . انگار صدای شادیشون رو می تونستم بشنوم. سرمو به سوی آسمان کردم و گفتم : " خدایا شکرت ! خدا یا شکرت که نعمت هات رو بدون هر منتی به منِ علفِ هرز ِ باغ خلقتت ارزونی کردی .

بوی علف و خاکِ آب خورده فضا رو پر کرده بود و من حس خوبی داشتم . حسی که منو به روزهای خوب و شیرین کودکی میبرد که برای مورچه ها دل می سوزوندم و.......

دیگه از اون روز به بعد وقتی شیر آب رو باز می کردم ؛ یه نگاهی به علف های هرزکه بیتاب نوشیدن قطرات آب بودن مینداختم و آروم میگفتم : " نگران نباشید ؛ من هرگز فراموشتون نمی کنم " و زیر لب با خدای خودم نجوا می کردم که : " خداجون ! تو هم هرگز فراموشم نکن .... "

هیچ نظری موجود نیست: