و من باز در دوردست ترینها در انتظارت خواهم نشست
شاید امروز ،
شاید فردا ،
شاید هرگز ؛
اما میدانم آنروز خواهی آمد
و من بر روی تل خاکی که بوی گلاب می دهد و کافور ، ایستاده ؛
تو را نظاره می کنم
که قطرات نازنین اشک
بر روی گونه های مرمرینت غلطان غلطان به دیدار غنچه لبانت می روند
و من دانه دانه آنها را خواهم چید
افسوس
افسوس که دیگر نوازش دستانم را بر صورتت احساس نمی کنی
افسوس که نجوای عاشقانه ام را نمی شنوی
افسوس که دیگر فرصتی نیست
تا قصه دلتنگی هایم را
قصه تنهایی هایم را
قصه بی کسی هایم را
قصه اشک هایم را با تو بازگویم .
افسوس که
دیگر باید بروم
فرشته مرگ سخت بیقرار است ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر